ناگفته های یک دلقک

دلنوشته های یک دلقکِ خانگی

لطفا با لبخند کش دااااااار وارد شوید ...

۳۱ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

پستِ بیات شده ...

این پستُ ده روز پیش نوشتم اما چون حجم اینترنتم تموم شده بود نتونستم داخل وبلاگ بزارمش این چند روز خیلی با خودم کلنجار رفتم که بزارمش یا نه ؟؟؟ درنهایت با این که این پست کاملا بیات شده تصمیم گرفتم امشب پستش کنم چون تا داخل وبلاگ نزارمش آروم نمیشم ، تخلیه نمیشم ، از دلم بیرون نمیره پس می نویسمش ....
امروز مورخ 1395/1/7 یهو حرفای تلنبار شده هوس کردن نوشته بشن اما حجم اینترنت باز هم زودتر از موعد و درست در موقعی که شدیدا بهش احتیاج داشتم به اتمام رسید... خب چاره ای نیست امروز می نویسم و وقتی نتمو شارژ کردم و از سفر برگشتم پستشون می کنم
امروز با مامان بابام بحثم شد سر یه موضوع پیش پا افتاده از نظر من و شاید مهم از نظر اونا
خب منم گاهی وقتا اونقدرحواسم درگیر یه کاری میشه که ممکنه از انجام دادن یکسری کارها که بهم سپرده شده غافل بشم مثل خیلیا...
گاهی وقتا اونقدر رفتارشون باهام بد میشه که می ترسم از اشتباه کردن ، می ترسم از اینکه غافل بشم از کارهایی که بهم سپرده شده ، می ترسم از اینکه نکنه دوباره خرابکاری کنم
دوباره در برابر تموم حرفا و گوشه کنایه هاشون سکوت کردم مثل همیشه
بازم بغض کردم
بازم ریختم تو خودم
اومدم توی اتاقمو یه گوشه کز کردم ترجیح میدم تا شب همینجا بمونم تا حالم بهتر بشه
راستی فردا مسافرم ، مسافرِ خونه ی مادر بزرگم ...یه خونه با دیوارای کاهگلی با سقف های گنبدی و یک باغچه وسط حیاط یه اتاق که یه تنور نون پزی توش جا خوش کرده و خیلی وقته کسی ازش استفاده نکرده می دونم فردا که مامان بزرگ پاش برسه به خونه اش دیگه آروم و قرار نداره با همون کمر خمیده اول با جارو میوفته به جون حیاط ... اونوقت باید بدویی دنبالش و سریع جارو رو از دستش بگیری شاید اگه منم بعد چند ماه دوری برگردم خونه ی خودم همین بی قراری بیاد سراغم... نمی دونم ... شاید ... اصلا من به این سن میرسم؟؟؟...
دارم جزوه ی سیستم عاملمو کامل می کنم چون پام برسه اونجا دیگه هیچ کاری نمی تونم انجام بدم و تا چشم باز کنم سیزدهم شده و صبح چهاردهم باید آماده بشم برای ارائه دادن...
دیگه باید برم سراغ جم کردن وسایلم همین الانشم مامانم داد و بیدادش بلند شده....

گلچین شده از طراحی های من ...



تصویر بالا یکی از طراحی هایم در سالِ گذشته است ...

تصمیم دارم آخرِ همین هفته دوباره طراحی کنم تا ذوقِ هنری خفته ام کم کم بیدار شود ...


ترسم را قورت دادم ....

امروز روز پراسترسی را پشت سر گذاشتم و بالاخره توانستم ترس از رانندگی را تا حدودی در درونم ریشه کن کنم ...

قضیه از این قرار است که امروز صبح یهو جوگیر شدم و با یک اعتماد به نفس کاذب به خانواده اعلام کردم که میخواهم برای اولین بار با ماشین به تنهایی به دانشگاه بروم....
موقع رانندگی آنقدر شدت استرسم بالا بود که گمان کنم یک کیلویی وزن کم کردم و از ترس اینکه مبادا به ماشین های اطرافم اصابت کنم مدام سرم مثل عقربه های ساعت از آیینه سمت چپ به سمت آیینه جلو و بعد از آن به سمت آیینه سمت راست در حال گردش بود طوریکه که گاهی اوقات از یاد می بردم که باید حواسم به ماشین های جلویی هم باشد...
در مسیر بازگشت به خانه هم آنقدر ذهنم درگیر ماشین های اطرافم بود که اشتباهاً به داخل یک کوچه ی دیگر پیچیدم و مجبور شدم داخل آن کوچه ی تنگ یک دور n فرمونه بزنم ....
امروز به این نتیجه ی بسیار مهم دست یافتم که کوچه خیابان های شهرمان بسیار به هم شباهت دارد !!!
باید بسیار دقیق تر به اطرافم نگاه کنم چون با این وضعِ رانندگی یقیناً احتمال گم شدنم وجود دارد  :|


+پرانتزنوشت
تجربه نشان داده اساتیدی که برای حضور دانشجویان در روز های بعد از تعطیلاتِ عید خط و نشان می کشند همان هایی هستند که خودشان بعد از تعطیلات عید سرِ کلاس تشریف نمی آورند:|

 

صخره ی خودکشی

یادش بخیر دوربین عکاسی
یه زمانی موقع سفر کردن همیشه همراهمون بود
اما الان خیلی وقته داره گوشه ی کمد خاک می خوره
یادش بخیر
کلی خاطره کلی روزای خوب کلی لبخند کلی مناظر بکر و دیدنی رو واسمون ثبت کرد داخل آلبومِ خاطراتمون ...
هیچ وقت یادم نمیره اون همه ذوق و شوقی که برای چاپ عکس هام داشتم
اما دیگه خبری از اون ذوق و شوق نیست
الان دیگه به محض عکس گرفتن عکسی که انداختیو روی صفحه ی نمایش گوشیت می بینی ...  
درواقع از وقتی که گوشی های موبایل با دوربین های فوق العاده با کیفیت وارد بازار شد دیگه دوربین های عکاسی هم یجورایی دمده شد...
امروز یهو یاد یکسری از عکس هام افتادم که در سفر به لبنان گرفته بودم و کلی افسوس خوردم که به خاطر ویروسی شدن سیستم همشون از بین رفتن شاید اگه با دوربین عکاسی عکس میگرفتم الان داخل آلبومم همشونو داشتم ...
بین اون همه عکس یاد عکس صخره ی خودکشی افتادم
که به نظرم خیلی جالب بود

این عکسِ همون صخره هست که دانلود کردم



این صخره در غرب بیروت در دریای مدیترانه واقع شده و اما چرا این صخره به صخره ی خودکشی معروف شده!!!!؟
جریان از این قرار است که در بیروت عاشقانی که به هر دلیلی به وصالِ معشوق خود نمی رسیدند به بالای این صخره رفته و با پرت کردن خود ازبالای آن اقدام به خودکشی می کردند از این رو این صخره به صخره ی خودکشی یا صخره عشاق معروف شده است.... و این خودکشی بیشتر در دختران و پسرانی مسیحی و مسلمانی دیده میشد که به دلیل داشتن دین متفاوت اجازه ازدواج با یکدیگر را نداشتند...

من کیم ؟؟؟

من کیم؟؟؟
شاید الان برای معرفی کردن خودم خیلی دیر به نظر برسد و این پست زودتر از این ها باید نوشته میشد ولی مدام با امروز و فردا کردن از زیر بار نوشتن آن شانه خالی میکردم تا اینکه قرعه به نام امروز افتاد تا من خودم و وبلاگم را معرفی کنم ....
اصلا چرا " ناگفته های یک دلقک" ؟؟؟
واژه ی "ناگفته" به این دلیل که اینجا قرار است از حرف های بنویسم که نمی توانم در دنیای واقعی به زبانشان بیاورم...
و اما واژه ی "دلقک "
شاید اولین چیزی که با شنیدن یا خواندن این واژه به ذهن هر کسی خطور کند شادی، خنده، یک شخصیت شاد و یا فردی باشد که در جمع خانوادگی یا دوستانه در جهت شاد کردن جمع حاضر نقش کلیدی را ایفا می کند
اما من سعی کردم از یک زاویه ی دیگر به این واژه  نگاه کنم و کمی عمیق تر
از دید خود آن دلقک در این نقش غرق شدم نه از دید یک تماشاچی
دلقک باید نقش بازی کردن را خوب بلد باشد و آنقدر نقشش را خوب بازی کند که همه باورش کنند...
اما پشت این آرایش دلقکی و خنده ی ساختگیش خودِ خود واقعیش پنهان شده با تمام احساساتش... احساساتی که یک تماشاچی هیچ اطلاعی از آن ندارد و او را فردی شاد و سرخوش می خواند ...
اما دلقک یاد گرفته است که در صحنه ی نمایش بخندد و بخنداند ... به حتم نه شادی اش واقعیست و نه سرخوشی اش...
خیلی از ماها نقش یک دلقک را  بارها و بارها در زندگیمان بازی کرده ایم ، ناراحت شدیم ، دلمان شکست، گریه کردیم، حال دلمان طوفانی شد
اما شبیه به یک دلقک نقش بازی کردیم ، خندیدم ، حرف هایمان را خوردیم و در نهایت شکستیم ...
آنقدر ماهرانه در نقشمان غرق شدیم که  هیچکس نفهمید خودِ واقعی مان را...
که از آب از آب تکان نخورد...
اینجا برای من پشت صحنه ی نمایش است جایی که من خودم هستم نقش بازی کردنی در کار نیست اینجا می نویسم تا سبک شوم تا حرفای ناگفته ی دلم را بازگو کنم... تا دیگر دلقک نباشم...
و اما در بابِ معرفی خودم
یک دخترم با تمام احساسات اورجینال دخترانه
22 سال و اندی سن دارم
علاقه ی زیادی به هنر دارم و از دیدن کارهای هنری لذت می برم
یک عدد دانشجوی ترم هفتی هستم و رشته ی تحصیلیم مهندسی فناوری اطلاعات است
این ها مواردی بود که صلاح دانستم راجبِ خودم و وبلاگم بیان کنم و مابقی موارد بی شک جزء خط قرمز هایم خواهد بود که به هیچ عنوان گفته نخواهد شد ...

هماهنگی بی هماهنگی ...

یکی از مهم ترین معضلاتمان در دوران مدرسه هماهنگی در جهت پیچاندن یک هفته ی آخر مانده به عید بود حالا این معضل متاسفانه به شکلی دیگر در دوران دانشجویی هم گریبانگیرمان شده است
دیشب زمزمه هایی راجبه اینکه فردا کلاس سیستم عامل را تعطیل کنیم به گوشم رسید و حدودا یک ساعت بعد از طریق تلگرام به یک گروه دعوت شدم که در راستای پیچاندن کلاس های روز چهاردهم و هماهنگی با دوستانِ هم کلاسی ساخته شده بود
آخه سر پیری و معرکه گیری!!!!

الان که در آستانه ی فارغ التحصیلی به سر می بریم دیگر ساختن چنین گروهایی چه فایده ای می تواند داشته باشد !!!
خلاصه در گروه پیرامون این موضوع صحبت هایی زده شد ویک عده سعی می کردند که مخالفان را متقاعد کنند ...

بین دو راهی مانده بودم که بروم یا نه !!!  بخوانم یا نه!!!! 
رفتن سر کلاس بی شک آه و نفرین دوستانی که غیبت کرده بودند را به دنبال داشت و اگر هم نمی رفتم یک فرصت خوب برای ارائه دادن درس را از دست میدادم بعلاوه احتمال داشت به دلیل حضور یک عده آدم ترسو سرِ کلاس یک عدد غیبت نوش جان کنم...
در نهایت دل را به دریا زدم و تصمیم بر آن شد که فردا نروم و با دوستان هماهنگ باشم ....
و داخل گروه هم علناً اعلام کردم ...
همه هماهنگ بودیم و کلاس روز چاردهم تعطیل رسمی اعلام شد تا این که صبح داخل همون گروه خبرش رسید که شش عدد موجود فضایی در کلاس دیده شده و کلاس را هم تشکیل داده اند و آه و نفرین غیبت خوردگان را به جان خریده اند ...
همگی یک عدد غیبت نوش کرده ایم...
این هم از هماهنگی دانشجویان ترم هفتی :|

واقعا جای تاسف دارد ...


حسِ بد شبِ سیزدهم ...


امروز از سفر برگشتم کلی حرف واسه گفتن دارم که در یک فرصت مناسب حتما پستشون می کنم ....
در حال حاضر در حال خوندن جزوه ی سیستم عامل هستم تا برای ارائه ی فردا آماده بشم ....
باشد که استاد با نیامدنش گامی بردارد در جهت شادی بنده در صبح شنبه مورخ 1394/1/14 


+ پرانتزنوشت

طراحی بالا یکی از طراحی های منه از چهره ی یکی از پسربچه های فامیل
هنوز حال و حوصله ی کافی واسه طراحی کردن پیدا نکردم و انگیزه ی زیادی هم واسه اینکار ندارم نمی دونم چرا؟؟ شاید به این خاطر که اینقد از طراحی فاصله گرفتم که اگه بخوام دوباره شروع می کنم کارام افتضاح میشه و دوباره باید از صفر شروع کنم :/
پارسال تابستون که مسافرت کردیم به شهر و دیار اجدادی این تصویرو کشیدیم و چند روز پیش که دوباره به آن دیار سفر کردیم بابای این پسر کوچولو ازم سراغ نقاشی پسرشو گرفت آخه تابستون می خواستم به استادم نشونش بدم واسه همین طراحیو بهشون ندادم... چقد حس خوبی بود وقتی ازم سراغ طراحیشو گرفت اینکه حتی یک نفر هنرتو جدی بگیره خیلی خوبه... همین یه انگیزه ی کوچولو واسه از نو شروع کردن کافیه :)


سراشیبی تعطیلات ...

بالاخره دیشب عید دیدنی های سال نو که بی شباهت به خاله بازی های دوران بچگیمون نیست به پایان رسید....
نمی دونم فقط تو فک و فامیلِ ما عید دیدنی ها تا این اندازه نفسگیره یا نه!!!!
از امروز دوباره به همون زندگی روتین خودم برمی گردم و کم کم دارم از حال و هوای عید دور میشم
فکر کردن به اینکه باید جزوه ی سیستم عاملمو بنویسم و واسه ارائه ی چهاردهم آماده بشم داغانم میکنه :|

آخه چرا سیزده به در جمعست ؟؟؟؟؟ :(


+ پاسخ به چالشی که از جانب دوست وبلاگی بوفِ وبگرد دعوت شدم

اینم شخصیت کارتونی من هست تموم تلاشمو کردم شبیه بشه ...



دیوانه باش ...



هم اکنون نیازمند یاری سبرتان هستیم ...


این روزا با دیدن برنامه هایی مثل خندوانه ، شبکوک ، آقای گزارشگر ... یهو جو مسابقه دادن و رقابت آدمو می گیره

تازگی ها یک اعتماد به نفس بی نهایت کاذب گریبانگیرم شده و به محض تموم شدن این برنامه ها احساس می کنم که من از همه ی شرکت کننده ها بهتر می تونم بخونم ، اجرا کنم و گزارش کنم و در بعضی مواقع این احساسمو در جمعِ خانواده بازگو می کنم و این مسخره شدنو به جون می خرم ...

به موازاتِ احساس قبلی یک احساسِ دیگر درونم ریشه می دواند احساسِ اینکه به عنوان یک جنس مونث حقم خورده شده چرا که اجازه ی شرکت در اینگونه مسابقاتو ندارم :|

و اینگونه استعدادها شکوفا نمی شود دی :|

حالا در زمینه ی وبلاگ نویسی این فرصت برای من فراهم شده که با دوستان وبلاگی رقابت کنم  و نمی خوام این فرصتو از دست بدم هر چند جوایز این مسابقه برای رقابت و کسب موفقیت خیلی زیاد آدمو قلقلک نمیده ولی بازم هیجان داره ....

اگر این وبلاگو دوس دارید روی لینک زیر کلیک کنید و یک عدد لایک این وبلاگ را مهمان کنید ... سپاس

من رای می دهم :)


و اینک شعر تبلیغاتی دی :|

( به سبک رپ هیپ هاپ بخوانید :/ )

" من واسه این اینجام که بنویسم

  حرفای دلمو همه بدونن

  اینجا نیستم واسه رای و جایزه 

  ماموریت دارم هدفمندم

 خیلی وقته از این چیزا دل کندم "